X
تبلیغات

قالب وبلاگ

جایزه

داستانک

داستانک
 
از لوک خوش شانس بودن ؛ آخرش تنهایی سمت غروب رفتنو یاد گرفتیم و بس !
تبلیغ   
نوشته شده در تاريخ 92/01/10 توسط مهسا ظریف

فورا از آن سایت خارج شدم!

دو تجربه ای که می خواهم برایتان تعریف کنم مربوط به زمانی است که در خانه مان تنها بودم. هر دو چند سال قبل رخ دادند. اولی زمانی بود که ژشت میز اتاق نشیمن نشسته بودم و تمرین قره نی می کردم. روبروی پنجره نشسته بودم و احساس کردم که چیزی یا کسی نگاهم می کند و مرا زیر نظر دارد. از آنجایی که منزلمان قدمتی هشتاد ساله دارد و قدیمی استُ احتمال می دادم که در آنجا روح حضور داشته باشد. پس از جایم بلند شدم. سرکی به اطراف و پشت پنجره کشیدمُ ولی با این که چیزی پیدا نکردم ولی احساس امنیت نکردم.تجربه ی بعدی هم زمانی رخ دادکه در خانه تنها و مشغول کار بر روی کامپیوتر بودم. به ط.ر اتفاقی وارد سایتی شده بودم که به سحر و جادوگری مربوط بود. تا حدی به این گونه مسایل علاقه مندم ولی اعتقادی  به آن ندارم. دوباره احساس کردم که حضوریکنارم است. احساس می کردم شمیم خنک و ملایمی گونه هایم را نوازش می دهدُ با این که موقع پنکه یا دستگاه تهویه مطبوع روشن نبودند. واقعا ترسیده بود. فورا از آن سایت خارج شدم و هرگز به سراغ آن نرفتم. اگرچهُ گاهی اوقات هنوز هم وقتی پدر ومادرم خانه نیستندُ احساس امنیت نمی کنم. گاه و بیگاه سنگینی نگاه چیزی یا کسی را روی خودم احساس می کنمُ شاید روح باشد یا یک فرشته محاظُ درست نمی دانم. فقط امیدوارم که هرگز رخ به رخ با آنهامواجه نشوم! 


برچسب‌ها: داستان ترسناک, داستان های ترسناک, داستانی ترسناک, داستان ترسناک کوتاه, داستان های ترسناک کوتاه
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : کلیک کن !